دکتر
دکتر خوبی بود
وقتی فهمیدم کلاهبردار هست و دیپلم هم نداره
تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
میرفتم زیر بارون تا یک عطسه کوچیک بیاد و
بپرم تو مطبش و بگم:
من تب دارم دکتر !
تا اون دستای نرم و سفیدش رو بزاره روی پیشونیم و بگه:
چقدر پیرتر شدی از دفعه اولی که دیدمت
و من یواشکی نگاه کنم از پنجره
ببینم که تمام آدمها
بدون چتر میدوند
از این خیابان به آن خیابان و
مریض نمیشوند بیخودی
عاشق اون لحظهای بودم که پردهها رو میکشید
میگفت تعطیله و
من آخرین نفر بودم
مثل یک فیلم وسترن که همه رو کشته باشی و
داری میری به یک شهر دیگه
و میدونی
آدمهای دیگهای در فکر مردنند
حتی اگر الان خوابیده باشند
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:32  توسط مازیار عارفانی
|
